تبليغاتX
داستان ورزشکار شدن یک انار - همینا خاطره میشه

داستان ورزشکار شدن یک انار

میگن علم بهتره یا ثروت؟ جواب میده تنگت نگرفته که هردوش یادت بره! داستان امروز من شد. کلی به تنبلیم غلبه کردم و رفتم برای دویدنم چشمتمون روز بد نبینه...اول مایل دوم دستشوییم گرفت. یه نیم مایلی دویدم و گفتم شاید با نیروی تلقین درمان بشه...نشد! دقیقه به دقیقه بدتر شد. حالا من وسط محله مسکونی دستشویی از کجام بیارم؟ یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین ها! یه فشاری داشت بهم میامد جلوی چشمام رو به زور میدیدم...فقط منو مجسم کنید وسط کوچه دولا دولا دارم راه میرم و هی بلند بلند به خودم میگم " توی میتونی! تو میتونی! فقط تا سر این خیابون...فقط تا سر این خیابون". خلاصه همینجوری داشتم با خودم حساب کتاب میکردم که اگه من برم در یکی از این خونه ها رو بزنم و بخوام دستشوییشون رو استفاده کنم و اینا زنگ بزنند پلیس میارزه یا نه... گفتم لابد راهم نمیدن و دستشوییم هم میریزه...دیگه واقعا داشتم درخت و بوته ها رو به طرز جدی ارزیابی میکردم ببینم کدومش پرپشت تره که یهو چشمم به یدونه از این توالتهای سیار افتاد....خدایا شکرت! فقط اگه قفل باشه من چه خاکی به سرم کنم؟دیگه مردم و زنده شدم تا دولا دولا رسیدم به اونور کوچه و دیدم بازه...آآآآآه ه ه ه ه! رهایی! دنیا رو بهم میدادند اون لحظه اونقدر خوشحال نمیشدم. خلاصه حالا منم به شما میگم...ورزش سخته؟ نخوردن سخته؟ وسط محله مسکونی تنگتون نگرفته که هردوش یادتون بره!

پ.ن. توالته بغل یه خونه نیمه ساخته بود و احتمالا واسه کارگرهای ساختمون. مال خود شیطان هم بود اون لحظه مهم نبود. 

پ.ن.۲. من فردا شب میرم میتینگ و بعدش پست میتینگ رو شروع میکنم که میشه سه شنبه به وقت ایران.

+ نوشته شده در  Sun 25 Feb 2007ساعت 8:10 PM  توسط انار  |