تبليغاتX
داستان ورزشکار شدن یک انار

داستان ورزشکار شدن یک انار

امروز ۹ مایل دویدم. ۹ مایل! میشه ۱۴.۴ کیلومتر! دقیقا دو ساعت و ربع طول کشید. البته وسطش هم گلاب به روتون رفتم یه رستورانه دستشویی. دیگه پیش میاد دیگه. بهتر از اینه که مثل اون دفعه وسط دار و درخت گیر بیفتم!

برنامه دویدنم رو تغییر دادم واسه اینکه هفته های اخیر زیاد مسافرت رفته بودم و هفته بعد هم سفرم و یه مقداری از کل مایل توی هفته که توی برنامه بود کمتر دویده بودم. واسه همین این هفته به جای ده مایل نه مایل دویدم و بقیه رو هم طبق برنامه هفته پیش میدوم که برسم به برنامه.

یه عده پرسیده بودین از کجا میفهمم چقدر دویده ام؟ راه ساده اش اینه که اگه مسیری هست بغل خونه یا پارک که مرتب راه میرین یه دور با ماشین کیلومتر شمار رو بزنید و اندازه اش بگیرید. ما دم خونه یه مسیر  رو اندازه گرفته بودیم و میدونستیم مثلا سر این کوچه میشه یه مایل...از این کوچه تا اون دیواره یه مایله...و کلش سه مایل بود. اگه میخواستیم کمتر بدویم میدونستیم کی باید تموم کنیم و اگه میخواستیم بیشتر بدویم دو سه دور میرفتیم.  یه راه دیگه اش که تقریبی تره اینه که چندین بار اندازه بگیرین که یک مسیری که میدونید چقدره رو توی چه زمانی میرین و دقت کنید توی اون حالت سرعتتون چه جوریه...حالت بدنتون رو که شناسایی کنید اونوقت میتونید از روی زمانی که یه مسیر میگیره بدونید چقدر رفتید. مثلا من الان میدونم اون سرعت مینیمم دویدنم ۱۵ دقیقه واسه یه مایله. اینجوری اگه ۱۵ دقیقه بدوم مطمئنم حداقل یه مایل دویده ام. یه راه خوب هم واسه اونایی که خارج از ایران هستند اینه که برن این سایت http://mapmyrun.com. اینو من این هفته کشف کردم و خیلی خوبه. آدرس محل شروعتون رو اون کنار وارد میکنید و بعد روی نقشه مسیری که میخواهید بدوید رو مشخص میکنید. همینطور که تیکه تیکه راه رو معلوم میکنید اینم بهتون میگه تا حالا چند مایل شده. سایتش سنگینه اما به نظر من خیلی مفیده. مخصوصا واسه وقتایی که آدم سفر هست و محل رو نمیشناسه. متاسفانه ایران رو نشون نمیده. بلوکش کرده اند حتما چون هند رو من و واسو نگاه کردیم خیلی با جزئیات نشون میداد.

+ نوشته شده در  Sat 31 Mar 2007ساعت 8:20 PM  توسط انار  | 

از عید چند روز دیگه مونده؟ اینجا بالاخره بهار شده.

سامیا کجایی دختر بیایی یه دستی به سر و روی این لوگ گروهی بکشی جینگیل مستون بشه؟ خیلی تیکه تیکه و شلخته شده قیافه اش.

تو رو خدا یه ذره این وبلاگهاتون رو زود به زود آپدیت کنید.

جوابهاتون توی پست قبل خیلی به من چسبید ها. من مشکل اصلی خودم صبح از خواب پاشدنه. به قول وب توت جان میگفت آدم صبحها نمیدونم چرا جهان بینیش به کل زیر لحاف گرم و نرم فرق میکنه. اون زیر که هستی هیچی اونقدرها هم مهم و ضروری به چشم نمیاد اما بعد که دیروقت بیدار میشی تازه شروع میکنی به خودت بد و بیراه گفتن. این هفته میخوام تمرین کنم ساعت ۷ پاشم. امروز که موفقیت آمیز بود. یه راهی که خود این وب توت جان زمان کنکورش بهم گفته بود( میبنید که مشکل دیروز و امروز نیست واسه من. یه عمریه من خوش خواب بوده ام) این بود که کارهات رو شب قبل لیست کن. صبح وقتی بدونی چقدر کار داری پامیشی. به گمانم همون جریان جهان بینی باشه. دیشب من کارهام رو لیست کردم. البته وب توت جان اون موقع که اینجوری بود خودش رتبه کنکورش یه رقمی شد و صبحها هم ساعت ۵ پامیشد درس میخوند. الان خودش بدتر از من شده. اینا هم یه موقعی این هفته بحثش پیش اومد که دوتایی داشتیم غصه میخوردیم که اگه انقدر بخوابیم نمیرسیم تمام برنامه های زندگیمون رو اجرا کنیم! شماها قلق خاصی واسه صبح پاشدن دارید؟ مخصوصا شماهایی که مجبور نیستید پاشید اما بلند میشید و روزتون رو زود شروع میکنید.

ترازوم میگه درصد چربی بدنم شده ۳۱ و خورده ای! خیلی خوشحال شدم. بیاد زیر ۳۰ درصد اینجا مهمونی داریم.

امروز باید ۵ مایل بدوم.

یکشنبه باید ۱۰ مایل بدوم! ده مایل! دو رقمی شد...باورم نمیشه. دیروز یه کتاب خریدم واسه تقویت آمادگی بدنی برای دویدن و یکی هم برای تقویت مرکز بدن که بهش میگن core میشه همون کمر و شکم و باسن و اینا. استرچ هایی هم که علی گفت هر صبحی یادم باشه میکنم و کمرم داره بهتر میشه. حالا کتابها هم بیاد خوبه.

+ نوشته شده در  Fri 30 Mar 2007ساعت 9:55 AM  توسط انار  | 

دیروز قرار بود ۸ مایل بدوم که وقت نشد. امروز اگه ندویدم میتینگ رو شروع نمیکنم!

+ نوشته شده در  Mon 26 Mar 2007ساعت 11:3 AM  توسط انار  | 

خوب من این پست رو بیشتر دارم میذارم که واسه خودم نظم ذهنی و انگیزه ایجاد کنم و به شماها هم یاد آوری کنم که اگه میخواهید من توی نیمه مارتن ۲۹ آوریل براتون یک کیلومتر (یا یک مایل بسته به تعداد درخواست!) بدوم حواستون باشه به قرارمون.

۶ هفته تا ۲۹ آوریل مونده. من برنامه ام رو یک کمی عوض کردم که دویدنم از یه حدی زیادتر نشه و در عوض همونو دائم تکرار کنم. در این حین هم سعی میکنم بیشتر روی تقویت عضلاتم مخصوصا قسمت کمر و شکم تاکید کنم. علی جون اگه این متن رو میخونی لطفا اگه حرکت خوبی بلدی اسمش رو بنویس. مخصوصا برای انعطاف عضلات پشت رون که نوشته بودی چه کار کردی؟  اصولا چه کارها کردی واسه کمر دردت؟

میدونستین توی اکثر مسابقه ها ماراتن یا نیمه ماراتن وقتی که تموم کنید مدال میگیرید؟ بهش میگن Finisher's Medal که نشون میده شما اون مسابقه رو دویدید. من اگه توی این مسابقه مدال بدن حتما عکسش رو براتون میذارم. خوبی این مسابقه اینه که ۷ ساعت وقت داری نیمه ماراتن رو تموم کنی و این واسه منی که اولین بارمه مهمه که بدونم در هر صورت وقت کافی دارم. و یه نکته مهم دیگه اینه که تپه اینا نداره که مهمه واسه این که وقتی آدم اولین نیمه ماراتن یا ماراتن رو میدوه تنها هدفش باید تموم کردن باشه و بهتره یه مسابقه ای پیدا کنه که هم صافه و هم محدودیت زمانی نداره.

اینم وب سایت مسابقه. اگه به برنامه دویدنم نگاه کنید میبینید که یه هفته بعد از مسابقه رو مرخصی به خودم داده ام و گذاشتمش که حسابی برم لباس بخرم! لباسهام داره کم کم گشادم میشه و فکر کنم دیگه تا اون موقع حسابی به یه سایز معقولی رسیده باشم که ارزش خرید رفتن داشته باشه.

+ نوشته شده در  Fri 23 Mar 2007ساعت 12:48 PM  توسط انار  | 

خوب در راستای اینکه امروز برگردم به روال خوب و ختم دوران خرخوری (دور از جون شما) پریود رو اعلام کنم صبح به واسو گفتم با املت اسفناجم نه نون تست بهم بده و نه پنیر توش بریزه. بد هم نبود. انقدر این دو سه روزه خورده ام که نه دیشب که میخوابیدم گرسنه بودم  و نه امروز صبح. در حالیکه من شبها یه کمی گرسنه امه و صبح که پامیشم از گرسنگی دارم هلاک میشم به طوری که به واسو گفته ام میخواهی منو از خواب بیدار کنی نگو "پاشو! فلان ساعت شده!" بگو "پاشو! وقت صبحانه است!" حالا با این اوصاف این دو روز اینجوری خورده ام شما حساب کنید چه حس بدی آدم میگیره.

داشتم فکر میکردم واقعا آقایون خوشبحالشونه از این مشکلات ندارندها. یه هفته در ماه که پریودیم..یه هفته هم دوران پیش پریودیم...توی ماه همش دو هفته داریم که مثل آدم به کارمون برسیم. تازه اگه بخواهیم هر پریود مثل این دفعات اخیر من دائم گرسنه باشیم و مثل فیل بخوریم تمام بقیه ماه فقط باید تلاش کنیم که تمام وزنی که اون هفته اضافه شده کم کنیم! معرف حضورتون که هست که بنده وقتی میرم بالا ۱.۴ پوند میرم بالا اما وقتی میام پائین نیم پوند نیم پوند میام پائین. مگه برم بدوم که این وزنه از رو بره. هیچ خوش ندارم این دوشنبه برم روی ترازو و دوباره رفته باشم بالا.

فردا باید ۷ مایل بدوم. این هفته قرار بود ۱۶ مایل بدوم اما به خاطر مسافرت و پریود و اینا ۱۰ مایل بیشتر ندویدم. اما میخوام به روی مبارکم نیارم و برنامه رو از همونجا که ول کردم ادامه بدم. اشکال نداره. امروز هم برم با وزنه کار کنم فکر کنم حالم بهتر بشه. حالا عصری دوباره میام گزارش میدم چیا خوردم و چه کارها کردم.

+ نوشته شده در  Sat 17 Mar 2007ساعت 10:22 AM  توسط انار  | 

امروز باید ۶ مایل بدوم. کمر من خیلی ضعیفه. حتی توی خرید هم بعد از دو سه ساعت سر پا ایستادن شروع میکنه به سوختن. امروز بالاخره نشستم تحقیقات عالیه کردم. ظاهرا از مشکلات رایج توی دویدن هست مخصوصا وقتی شروع میکنی مسافت زیاد دویدن. علاجش هم تقویت عضلات شکمه...نیمه پائینی شکم و پشت ران و خوب البته کمر. ظاهرا هر روز هم باید بکنم تا خوب بشه. به قول مهروش اگه ورزشهای کمر و شکم رو نکردم شما بیایید دعوام کنید. یه ردیف به اون پائین جدول هفتگیم باید اضافه کنم. نمیخوام به خاطر درد کمر نتونم بدوم وقتی علاجش ۱۵ دقیقه نرمش روزانه است.

پ.ن. ۱.پریشب خواب دیدم یه شکم صاف میزونی پیدا کرده ام که بیا و ببین! انقدر توی خواب کیف داد!

پ.ن.۲. دیشب کمربندم رو یه سوراخ دیگه تنگتر بستم:)

توجه: کسی هست که میخواد جزو این گروه باشه و به من نگفته؟ جزو گروه بودن یعنی اینکه من لینک وبلاگ یا لوگ وزنتون (هرکدوم که دارید) رو بذارم گوشه اینجا و یه ایمیل هم بهم بدین که براتون دعوتنامه بفرستم که لوگ گروه رو هر سه شنبه آپدیت کنید. من فقط از روی اون لوگ کل گروه ستاره میتونم بدم واسه اینکه خوشبختانه تعدادمون زیاد شده و اگه بخوام به همه وبلاگها سر بزنم حتما اشتباه میکنم. اگر میخواهید جزو گروه باشید و ستاره بگیرید حتما باید به من بگین که براتون دعوتنامه بفرستم. اوکی؟ خوشحال میشم اگه بیایین.

+ نوشته شده در  Sun 11 Mar 2007ساعت 11:18 AM  توسط انار  | 

امروز توی باشگاه یه چیز جالب به دیوار خوندم. یه مقاله بود که نوشته بود دوتا تحقیق ثابت کرده اند که آدمهایی که رژیم دارند اگه کلسیم بخورند ممکنه بیشتر وزن کم کنند. اینو میدونستم...جالبش اینجا بود که یکی از تحقیق ها دوتا گروه رو بررسی کرده بود یکیشون حدود ۵۰۰ میلیگرم توی روز کلسیم خورده بودند و اون یکی ها ماست بیشتر خورده بودند و روزی ۱۱۰۰ میلیگرم...نتیجه اش این شده بود که نه تنها بیشتر وزن کم کرده بودند بلکه بیشتر این وزن هم از اطراف شکم و کمرشون کم شده بود...یه چیزی تو مایه های سه برابر اون یکی گروه از دور کمرشون کم شده بود! جالب نبود؟ حالا من هی بگم برین لبنیات کم چرب بخرین تا میتونید بخورید...ببین چه فایده ها داره! میشیم زنبور یه چند وقت دیگه!

امروز یه چیز جالب هم کشف کردم توی دویدنم اونم اینکه(میبخشید احتمالا برای شماها اصلا جالب نیست. خودم ذوق کردم از کشفش) توی چهار مایلم دو مایل آخر رو یه چهارم مایل یواش دویدم و یه چهارم تند( ۶ مایل بر ساعت) و پنج دقیقه زودتر از سه شنبه تموم کردم که به جای یک چهارم کل یک مایل رو یواش میدویدم و کل مایل بعد رو تند! به نظرم نیست که قدرت بدنیم هنوز زیاد نیست نمیتونم یه مایل کامل رو خیلی تند بدوم و مایل بعدش پهن میشم از خستگی...اینجوری همه اش انرژی داشتم و تندتر تموم کردم و کمتر هم خسته شدم...از اون مهمتر قرار بود ۳ مایل بدوم اما غیرت به خرج دادم ۴ مایل دویدم که جبران دیروز بشه و این هفته ۱۵ مایل برنامه ام رو دویده باشم...خودم باورم نمیشه ۱۵ مایل این هفته دویده ام!

مرسی از کامنتهاتون واسه پست پیش. حالم رو خیلی خیلی بهتر کرد. البته ما تلفنهایی دریافت داشتیم درباره این پست قبل که "اگه مذکرینی این وبلاگ رو بخونند خیلی میخندند" و بعدش هم اتفاقا برای ثابت شدن حرفشون مذکرینی زنگ زدند و خنده پیغام گذاشتند...میترسم بعد از این وبلاگ دیگه هیچکس منو توی اون یکی وبلاگ جدی نگیره.

+ نوشته شده در  Fri 9 Mar 2007ساعت 10:0 PM  توسط انار  | 

منم حق دارم بعضی وقتا غر بزنم دیگه...ها؟ شاکی بودم امروز اساسی. واسه چی من اینهمه ورزش میکنم سایز شلوارم پائین نمیاد؟ واسه چی؟ هان؟ به خدا الان عضله های پام اون تو سفت شده حسابی اما حالا مگه چی میشه من سایز شلوارم بیاد پائین؟ دیگه چیکار باید بکنم؟ امتیازهام رو که رعایت میکنم. حالا هفته پیش رعایت نکردم اما هفته های پیشتر که کردم! ورزش هم که میرم. شماها شاهد! من ورزش نمیکنم؟ شاید کم ورزش میکنم. تازه الان خدا بهتون رحم کرد که رفتم اسمم رو این باشگاه بغل خونه واسو نوشتم واسه این ماه و یه ساعت و نیم ورزش کردم حالم بهتر شد وگرنه تا صبح غر میتونستم بزنم. خودم روکه توی آینه نگاه میکنم به نظرم میاد جمع تر شده ام. کمربندم هم دوتا سوراخ کوچیکتر میبندم و اصلا باید برم یه دونه جدیدش رو بگیرم اما این شلواره هنوز سایزش پائین نیامده. بعضی وقتا فکر میکنم نکنه توهم دارم که فکر میکنم کوچیکتر شده ام واسه اینکه خوب لباس آدم نباس نشون بده؟ من فکر کنم نود درصد این وزنی که کم کرده ام از سینه هام کم شده که البته اصلا شاکی نیستم چون به نظر خودم یه جور خیلی ناشیکی گنده بود و الان خیلی معقول تر شده. شلوار خریدن هم همیشه واسه من عذاب بوده البته واسه اینکه همیشه کمرم باریک بوذه و ماشاالله بقیه جاها منحنی دار!یعنی تازه الان که با ورزش دور کمر و دلم داره آب میشه دارم برمیگردم به فرم قدیم اما میخوام بگم مشکل اصلا از قبل هم به علت فرم بدن و ورزش نکردن بوده اماخوب دلیل نمیشه من الان شاکی نشم که! الان دوتا چیز منو خوشحال میکنه: یا سایز شلوارم بیاد پائین یا وزنم بیاد زیر ۱۳۲ که بیام توی ۵۰ و خورده ای کیلو....حالا از اونور هم من خجالت میکشم که هی به شماها میگم ناامید نشنین اما خودم اینجوری شاکی میشم.

مرسی گوش کردین.

+ نوشته شده در  Thu 8 Mar 2007ساعت 8:53 PM  توسط انار  | 

۱. امروز بالاخره درسم رو یاد گرفتم: اگر گرسنه ای٬ حتی اگر فکر میکنی نباید باشی٬ غذا درست کن و بشین پشت میز و بخور. چرا؟ واسه اینکه چه دلت بخواد چه نخواد بیجونی و گرسنه...اگه رسما غذا نخوری دائم شروع میکنی خورده خوری و دوتا ایراد داره. اول اینکه اگه به خودت اعلام کنی میخواهی غذا درست کنی احتمال اینکه بری از چیزهای سالم تر غذا درست کنی بیشتره اما وقتی خورده خوری میکنی با خودت میگی " حالا این یه ذره که ایراد نداره". دوم هم اینکه وقتایی که به جای غذا خورده خوری میکنی اگه دو برابر یه وعده غذای عادیت هم بخوری٬ که احتمالا همینم میشه٬ از نظر احساسی سیر نمیشی و واسه همینم نمیتونی بس کنی یا اینکه بداخلاق میشی. گرسنه ای؟ بشین غذا بخور و پاشو! ایشالا که یادم بمونه.

۲. من زدم به سیم آخر و در یک اقدام انتحاری تصمیم گرفتم جای نیمه ماراتن یه ماراتن کامل بدوم. برنامه ام رو هم گذاشته ام اون گوشه. میخوام ماراتن شیکاگو رو بدوم و اسمم رو هم نوشتم که رسمیت داشته باشه و بدونم پیش خودم. این برنامه ام به نظر خودم سخت میاد اما کتابش خیلی خوبه و منم بیشتر از ۱۶ هفته تا ماراتن شیکاگو وقت دارم واسه همین نگران نیستم. فعلا دیروز واسه اولین بار ۵ مایل(۸ کیلومتر) یه نفس دویدم و امروز رسما راه نمیتونم برم. ساعت ۷ از خواب پاشدم اما از خستگی دوباره ساعت ۹.۵ خوابیدم تا ۱۲!

۳. امشب من میرم خودم رو وزن کنم. تقریبا مطمئنم وزن اضافه کرده ام که اصلش هم به علت ساعت خواب به هم ریخته بوده و رعایت نکردن شماره یک.

۴. لطفا راجع به نظر خواهی پست پیش اگر مطلبی دارید حتما اضافه کنید. خیلی ممنون میشم.

+ نوشته شده در  Mon 5 Mar 2007ساعت 2:58 PM  توسط انار  | 

اصلا امروز دوباره از صفر شروع میکنم. نمیدونم این سه روز اخیر چرا انقدر استرس داشتم. یک عالمه. تمام هله هوله های سالمم هم تموم شده بود و خلاصه دیدم شروع کرده ام از چیپس واسو خوردن. فقط بگم چند دفعه رفتم یه مشت برداشتم یه دونه خوردم عذاب وجدان گرفتم بقیه رو ریختم دور! فکر کنم نصف بسته رو ریختم دور همینجوری. ورزش نمیرفتم بعد بدتر عصبی میشدم. دیروز هم رفتم نیویورک دیدن استادم و مجبور شدم توی سلف دانشکده غذا بخورم که واقعا چشمتون روز بد نبینه...همه چیزش سرخ کرده بود. اه اه. بعد هم رفتم یه دوستم رو ببینم که دیگه روز انقدر خراب بود که گفتم بی خیال و یه کروسان و یه scone (هردو شیرینی!) خوردم.

فکر کنم یه اتفاقی که افتاده بود این بود که ساعت خوابم بهم ریخته بود. یه شب تا ۳ کار کردم و صبحش یازده پاشدم و تمام ساعت خوابم ریخت بهم. میدونستم دیر پاشدن اذیتم میکنه اما فکر میکردم مال اینه که بدم میاد بعد از همه برسم آفیس. ایندفعه فهمیدم بدم میاد و مهم نیست بخوام آفیس برم یا نه. ظاهرا واسه این مجبورم فداکاری کنم و شبها زود بخوابم! امروز ساعت ۷ پاشدم و تا حالا خوب بوده. میخواستم از امروز صبح اول وقت حتی اگه سرده برم بیرون بدوم اما از دیشب طوفان شده و یه بارون بدی میاد و من لباس مناسب واسه بارون ندارم. نشسته ام که بند بیاد. خلاصه که این سه روز خیلی خیلی بد بوده. انقدر بد بوده که من برای اولین بار بعد از نمیدونم چند وقت حتی ننشستم بنویسم چی خورده ام و چند امتیاز شده! حالا از امروز دوباره شروع میکنم.

این پی نوشت مخاطب خاص داره! خانوم دکتر٬ ماراتن شیکاگو هفتم اکتبره و یه ماه قبل از ماراتن نیویورک. این کتاب اونیه که میگفتم و به نظر میاد از ۱۳۰ تایی که نظر گذاشته اند ۱۲۰ تاشون یه ماراتن تموم کرده اند. کل برنامه اش ۱۶ هفته است و یه pre-training  ده هفته ای داره واسه اینکه آماده ات کنه. من دو فصل اولش رو خوندم و خیلی کتاب خوبی به نظر میاد. پایه ای؟ اگه پایه باشی وسطای تابستون میتونیم بریم یه نیمه ماراتن بدویم و اکتبر ماراتن شیکاگو  رو. ۴۵۰۰۰ نفر شرکت میکنند ها! یه نظر انگلیسی بذار اینجا که بدونم خوندی.

+ نوشته شده در  Fri 2 Mar 2007ساعت 9:47 AM  توسط انار  | 

میگن علم بهتره یا ثروت؟ جواب میده تنگت نگرفته که هردوش یادت بره! داستان امروز من شد. کلی به تنبلیم غلبه کردم و رفتم برای دویدنم چشمتمون روز بد نبینه...اول مایل دوم دستشوییم گرفت. یه نیم مایلی دویدم و گفتم شاید با نیروی تلقین درمان بشه...نشد! دقیقه به دقیقه بدتر شد. حالا من وسط محله مسکونی دستشویی از کجام بیارم؟ یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین ها! یه فشاری داشت بهم میامد جلوی چشمام رو به زور میدیدم...فقط منو مجسم کنید وسط کوچه دولا دولا دارم راه میرم و هی بلند بلند به خودم میگم " توی میتونی! تو میتونی! فقط تا سر این خیابون...فقط تا سر این خیابون". خلاصه همینجوری داشتم با خودم حساب کتاب میکردم که اگه من برم در یکی از این خونه ها رو بزنم و بخوام دستشوییشون رو استفاده کنم و اینا زنگ بزنند پلیس میارزه یا نه... گفتم لابد راهم نمیدن و دستشوییم هم میریزه...دیگه واقعا داشتم درخت و بوته ها رو به طرز جدی ارزیابی میکردم ببینم کدومش پرپشت تره که یهو چشمم به یدونه از این توالتهای سیار افتاد....خدایا شکرت! فقط اگه قفل باشه من چه خاکی به سرم کنم؟دیگه مردم و زنده شدم تا دولا دولا رسیدم به اونور کوچه و دیدم بازه...آآآآآه ه ه ه ه! رهایی! دنیا رو بهم میدادند اون لحظه اونقدر خوشحال نمیشدم. خلاصه حالا منم به شما میگم...ورزش سخته؟ نخوردن سخته؟ وسط محله مسکونی تنگتون نگرفته که هردوش یادتون بره!

پ.ن. توالته بغل یه خونه نیمه ساخته بود و احتمالا واسه کارگرهای ساختمون. مال خود شیطان هم بود اون لحظه مهم نبود. 

پ.ن.۲. من فردا شب میرم میتینگ و بعدش پست میتینگ رو شروع میکنم که میشه سه شنبه به وقت ایران.

+ نوشته شده در  Sun 25 Feb 2007ساعت 8:10 PM  توسط انار  | 

باید برم بیرون نیم ساعت بدوم که ضربان قلبم بره بالا بعد بیام با وزنه کار کنم اما هرچی سایت رو چک میکنم میگه هوا کلی بادیه و بدجوری سختمه پاشم لباس بپوشم برم توی باد. توی آب و گل و یخ این چند روز راحت بودم چون واسو یه دونه تاپ دویدن واسم خریده بود که هم گرم بود و هم به نظر خودم توش خیلی خوش تیپ میشدم و واسه همین با خوشحالی توش میرفتم اما ضد باد که نیست. الان برم لابد استخونام میخواد یخ بزنه. تازه همه آخر هفته هم همینطوره. اه اه...از اون طرف هم دیشب داشتم این برنامه رو نگاه میکردم و هیکل این دختره...آی از این هیکل این دختره...اینا چند درصد چربی داره بدنشون؟ دو درصد؟ ده درصد؟ من یکی از آرزوهام اینه که هیکلم میزونه بشه یه دفعه برم موهام رو یه مدل کوتاه شیکی بزنم و بهم بیاد. خدا رو چه دیدی؟ شایدم روز مسابقه ام موهام کوتاه بود!:)

این چند روزه نرسیدم همه امتیازهام رو بخورم و ورزش هم میکنم صبحها از گرسنگی جون ندارم از خواب پاشم.یعنی جدی خودم رو به زور از تخت بلند میکردم تا آشپزخونه میکشیدم و تازه بعد از صبحانه چشمم باز میشد. امروز این بوقلمون چرخ کرده رو گذاشتم بیرون و عزم جزم که همه ۱۹ امتیاز رو بخورم. اتفاقی که میفته اینه که قبل از ورزش چون میخوام سبک باشم حداقل یکی دو ساعت قبلش چیز سنگین نمیخورم و بعدش هم که میام بدنم تا یکی دو ساعت فقط شیر و میوه میطلبه که خوب همیشه میخورم اما غذا نمیشه اینا! خلاصه تا میجنبم میشه عصری واسه  وعده غذای بعد از صبحانه. حالا هوا یخورده گرمتر بشه منم زودتر میتونم برم واسه دویدن و لابد بهتر میشه.

تازه کار با وزنه رو هم مطمئنم نیستم چقدر دارم درست انجام میدم. یعنی سعیم رو میکنم همه اون کارهایی که مربیم میگفت انجام بدم اما نمیدونم چرا با اون که هستم همیشه سخت تره. آی آی...غار و قورم میاد. این نیروی اراده من کجاست بیاد منو ببره ورزش؟ بعد هم بشونه سر کار و درسم؟

+ نوشته شده در  Fri 23 Feb 2007ساعت 11:45 AM  توسط انار  | 

از اون روزهای بیخوده امروز که هرچی میخورم انگار نه انگارها! باز خوردنم میاد. یکی از دوستام اومده پیشم که ماشاالله هم خیلی خوشگله و هم عین ترکه میمونه از لاغری. خوب تا اینجاش ایرادی نداره. ایرادش از اینجا شروع میشه که من قدیما که عادت داشتم جلوی آدمهایی که فکر میکردم از من خیلی خوش هیکل ترند بدتر خودم رو تنبیه کنم و صد برابر حالت عادیم غذا بخورم این آدم یکی از اونا بود که واقعا این حالت رو توی من زنده میکرد از بس لابد خودم رو مقایسه مخرب میکردم لابد! واسه همین تمام امروز که با هم بودیم خیلی انرژی صرف کردم که اون سویچ رو دائم خاموش نگه دارم و زیادی نخورم و هی به خودم یادآوری کنم که دارم لاغر میشم و کلی دارم ورزش میکنم....خیلی سخت بود رفتارهای قدیمی رو تکرار نکردن. حالا طفلی این دوستم هم انقدر دختر خوب و خوش قلبیه که! تازه کلی هم منو تشویق کرد که چه لاغر شده ام! بعد هم خوب من از زیر ناهار بیرون خوردن در رفتم اما نمیدونم چرا امروز با غذام اون یک تکه نونی که همیشه میذارم رو نذاشته بودم و اصلا سیر نشده بودم...یعنی نمیدونم آدم تا یه ذره نشاسته نخوره انگار ختم غذا اعلام نشده! واسه همین بعد از ظهر که رفتم کافی شاپ با همین دوستم باز یه خوردنی سفارش دادم. خیلی کم هاموس خوردم اما غذای بیرون همین کمش هم کلی امتیاز ریز ریز جمع میشه. یه لیوان کافه لاته با شیر دو درصد سه امتیاز داره(شیر بی چربشون تموم شده بود) و یک چهارم پیمانه هاموس هم سه امتیاز. حالا من الان فقط روزی ۱۹ امتیاز دارم...نمیتونم ۶ تا ۶ تا اینجوری خرجشون کنم که!

بعد هم داره برف میاد این هوا! دانشگاه رو با جاش تعطیل کردند. این خیلی حرفه ها. دانشگاه ما سرشون بره تعطیل نمیکنند ببین چقدر برفه. تو سرما هم که میدونین آدم دائم خوردنش میاد. تازه باز هم اومدم خونه گفتم باید رو مقاله ام کار کنم و معذرت خواستم و شب شام نرفتم بیرون. تازه با همه اینا الان ۲۲ امتیاز خورده ام و هنوز خوردنم میاد! پوف! تازه دانشگاه رو که بستند ورزش هم نتونستم برم!

حالا بدش رو گفتم خوبش رو هم بگم: کلی به خوردن این دوستم دقیق شدم و دیدم الان چقدر شبیه اون غذا میخورم. هم از لحاظ نوع مواد غذایی که کم چربی و کم کالری و هم مقدار. آدمهای لاغر واقعا هیچی نمیخورند ها! کلی به خودم امیدوار شدم از اینهمه پیشرفتی که توی عادتهای غذائیم داشته ام.

پ.ن. یه دونه امتیاز دیگه هم نون خوردم! یعنی میشه یه تیکه نون تست. نمیتونم هم برم بخوابم الان...کارم مونده هنوز.

+ نوشته شده در  Wed 14 Feb 2007ساعت 8:25 PM  توسط انار  | 

خوب من امروز یه کار جدید یاد گرفتم و اونم اینه که اگه ویر خوردن داری آشپزی کن! جدی میگم! واسه اینکه آدم دور و اطراف غذاست و یه جورایی میدونی که داری برای رسیدن به هدف که  همانا غذاست تلاش میکنی اما خوب دائم هله هوله نمیذاری دهنت. خدا رو چه دیدی؟ شاید در حین دونده شدن استعداد آشپزی منم کشف شد! امروز اینو درست کردم از روی وبلاگ رانی که بد هم نشد. فقط واسه دفعه دیگه فلفلش رو از قبل فکر کنم باید یه ذره بذارم کبابی بشه. شما هم امتحان کنید شاید جواب داد. این دفعه که دیدین الکی خوردنتون گرفته برین توی آشپزخونه و سعی کنید که دستور غذایی خوشمزه و کم کالری درست کنید. مثلا جای گوشت از قارچ استفاده کنید٬ جای پنیر و لبنیات معمولی بی چربیش رو بریزید٬ به جای سرخ کردن کبابی کنید٬به جای تفت دادن بخار پز کنید٬ با خودتون ببنید چه خلاقیت هایی میتونید به خرج بدین و در ضمن یه چیز خوشمزه درست کنید. بعد اگه خوشتون اومد حتما اینجا یا توی وبلاگتون دستورش رو بنویسید که ماها هم یاد بگیریم. مثلا مینویسید خورشت قیمه: دستور غذایی اصلی ۵۰۰ کالری در یک کاسه٬ دستور غذایی من ۲۰۰ کالری در یک کاسه. من که خیلی ذوق دارم ببینم کدومتون حوصله میکنید همچین کاری رو بکنید.

 آخر شب هم دیدم هنوز جویدنم میاد نشستم یه چیزی تو مایه های یه تشت کرفس خوردم. با حوصله تیکه کردم گذاشتم جلوم و با حداکثر خرت و خرت ممکن جویدم...اثر کرد. اون ویر جویدن چونه ام خوابید.

پ.ن. وبلاگ دارها! وبلاگاتون رو بنویسید. مهم نیست اگه همه روزها خوب نیست. فقط بنویسید. عادت کنید به اینکه آخر روز یه وقتی به خودتون اختصاص بدید و روزتون رو دوره کنید و برای فردا آماده بشید. یه هدفی برای خودتون تعیین کرده اید که مهم اینه که پشتکار داشته باشید و نا امید نشید. دیگه تو رو خدا از من که بدتر نیست. برین لوگ وزن من رو ببینید از کی تا حالا هی رفته پایین بعد دوباره رفته بالا. آهسته و پیوسته همیشه بهترین راهه. وبلاگهای بعضی هاتون خیلی خاک گرفته. من منتظرم ها!

+ نوشته شده در  Sun 4 Feb 2007ساعت 0:31 AM  توسط انار  | 

این پست کوتاهه اما برای من انقدر مهمه که ارزش پست بودن رو داره. امروز بیرون دویدم و واسه اولین بار توی زندگیم تونستم تمام ۵ کیلومتر رو یه نفس بدوم. انقدر خوب و میزون بودم و خسته هم نشدم و نفسم هم بند نیومد که خودم باورم نمیشد!(البته آخرش شکل گوجه فرنگی شده بودم از بس صورتم قرمز بود) آخر دویدونم از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم. فوری رفتم برای جشن گرفتن هفت دلار دادم ابروم رو برداشتم:) این مربیم هی میگفت این دوچرخه ها رو میزنی واسه دویدنت خوبه ها. یادم باشه بهش بگم دوشنبه. خیلی خوشحالم.

پ.ن. فیتیله! فردا روز استراحته!(توی برنامه ورزشم رو میگم)

+ نوشته شده در  Fri 2 Feb 2007ساعت 5:44 PM  توسط انار  | 

۱. واسه اینکه مزاجمون مرتب موقع رژیم کار کنه چی باید بخوریم؟ سالاد خوبه؟

۲. من شرمنده روی گل همگی هستم که دائم مجبورتون میکنم همه چیز رو به پوند حساب کنید اما اینجا واحدش پونده و اون ستاره ها هم واحدش پونده. اگه لوگ وزنتون ستون " تغییر وزن از اولین میتینگ به پوند" رو نداشته باشه من از روی تنبلی مجبورم هر پوند رو نیم کیلو حساب کنم که خوب یعنی دیرتر به جایزه ها میرسیم چون یه پوند کمتر از نیم کیلو هست. حالا دیگه خود دانید! (یعنی اینکه لطفا بغل وبلاگها  و لوگهاتون حساب وزنتون رو به پوند نگه دارید دیگه! خواهش!)

۳. یکی از فواید صبح زود بیدار شدن و ورزش رفتن واسه من این بوده که فهمیدم همسایه ام داشته روزنامه ام رو کش میرفته. من مونده بودم چرا این آبونمان روزنامه نمیاد. نگو پستچی صبح زود میاورده و من تا از خونه برم بیرون همسایه برش داشته بوده. حالا بگین ورزش صبحگاهی خوب نیست! ببین آدم چه چیزهایی راجع به در و همسایه که نمیفهمه.

۴. در راستای اینکه تصمیم دارم امتیازهای اضافه ام رو نخورم اگر بدونید چقدر خلاق شده ام که چکار کنم که از این ۲۰ تا امتیاز به اندازه حجم ۴۰ تا امتیاز غذا دربیاد! همه چیز بی چربی بعلاوه یه عالمه کرفس خوردن. خرما هم خوبه چون هر دوتاش فقط یه امتیاز داره و اون ویر آدم به شیرینی رو هم از بین میبره. اما گرونه بدمصب! گوشت قرمز رو که هم مدتهاست به این نتیجه رسیده ام به کالریش نمیرزه(مربیم هم گفت حداکثر هفته ای یکبار گوشت قرمز بخورم) در عوض سینه مرغ و بوقلمون و ماهی میخورم. سالاد هم کی گفته سس میخواد؟ شایعه است!

۵. دارم امروز میرم خونه واسو. اونجا خیلی سخته به اندازه خوردن. مرتب باید اینجا بنویسم که حواسم باشه.

 

+ نوشته شده در  Thu 1 Feb 2007ساعت 9:42 AM  توسط انار  | 

من جلسه weightwatchers رفتم و خیلی خوب بود. یک عالمه خانومهای تپلی اومده بودند. همه به نوبت خودشون رو وزن میکنند و بعد نیم ساعت هم جلسه است راجع به نکته های کوچیک مفید. مثلا اینکه توی رستورانهای اطراف کدوم غذاها خوبه که بخوریم..چیا رو نخوریم. هرکی هرچی به ذهنش میرسه میگه. ایده اش خیلی شبیه این وبلاگه. آدمها دور هم جمع شده اند و راجع به این وزن کم کردن حرف میزنند و آدم کلی روحیه میگیره. بعد هم واقعا چون دلت نمیخواد هفته دیگه بری روی ترازو و وزنت اونجا زیاد شده باشه بیشتر انگیزه میگیری و هم اینکه میبینی تنها نیستی. اما بهترین قسمتش به نظر من جایزه دادنها توی میتینگ بود. مثلا میگن امروز باید به سوزی جایزه بدیم (سوزی اولین ۵ پوندش رو کم کرده) و همه دست میزنند و سوزی میاد جلوی همه و تشویق میشه و میگه چکار کرده که تونسته این جایزه رو بگیره. وقتی ۱۰ درصد وزن شروعت رو کم کنی یه جاکلیدی مخصوص میگیری و وقتی به وزن هدفت برسی یه ستاره نقره ای میدن که بهش آویزون کنی. من از دبستان تا حالا اینجوری جایزه نگرفته ام. فکر کنم از ذوق جایزه ها هم که شده دوبله انگیزه پیدا کنم که برم اون بالا تشویق بشم و منم یه لبخندی بزنم که یعنی خیلی ممنون و خیلی هم سخت نبود و ژست بگیرم. خلاصه من به هرکی دستش میرسه توصیه میکنم سیستمشون رو.

من وزنم اونجا دو پوند بیشتر از روی ترازوی خودم بود واسه همین اینجا هم وزنم رو زیاد کردم و در عوض وزن شروعم رو هم زیاد کردم که از این به بعد هماهنگ باشه. حالا از این ۱۴۲ پوند وقتی ۵ پوند کم کنم یه عکس برگردون ستاره جایزه میگیرم:)

+ نوشته شده در  Wed 10 Jan 2007ساعت 11:22 AM  توسط انار  | 

امروز کلا روز خوبی بود. نه واسه اینکه سرحال بودم اما واسه اینکه یه کاری کردم واسه سرحال نبودنم. احساس میکنم افسردگیم داره برمیگرده واسه همین امروز زنگ زدم مرکز بهداشت دانشگاه و یه جوری به یارو گفتم اورژانسه که بیچاره از ترسش نیم ساعت بعد بهم وقت داد! رفتم اونجا یه خورده با مشاوره حرف زدم و خالی شدم. قرار شد بازم برم. کار خوبی بود. فشار کار این چند وقت زیاده و منم کلا سخت میگیرم همه چیز رو. داشتم دیوونه میشدم.

فردا تصمیم گرفته ام برم جلسه weightwatchers. الان سه ماهی میشه که آنلاین شروع کردم و به نظرم سیستمشون خیلی خیلی خوب کار میکنه. نمیگن چی بخوری و چی نخوری. بسته به وزنت و مقدار فعالیتت (بسته به شغلت) روزانه یه مقدار معینی امتیاز داری که بخوری. هر غذایی هم یه امتیازی داره و دیگه بسته به خودته که چه جوری امتیازت رو خرج کنی. مثلا من روزی ۲۰ تا امتیاز دارم. امتیاز هر غذایی با چربی و کالری زیاد میشه اما فیبر امتیاز رو کم میکنه. واسه همین مثلا نون سفید خیلی بیشتر از نون سیاه امتیاز داره و خوب این نتیجه اش اینه که چون آدم میخواد بیشتر بخوره رو میاره به غذاهای سالم تر. بعد اگه ورزش کنی امتیاز جایزه میگیری که خوب این انگیزه میشه بری ورزش. مخصوصا روزایی که گشنه ای! و هفته ای ۳۵ تا هم امتیاز اضافه داری که میتونی توی هفته پخشش کنی یا اگه میدونی مهمونی ای چیزی در پیشه بذاری اون موقع مصرف کنی. البته این فقط یه جنبه خوب کارشونه. به نظر من جنبه دیگه اش سیستم تشویقی و حمایتی خوبیه که به وجود آورده اند. اولا که توی بخش انلاین یه دیتابیس خیلی بزرگ از غذاها و امتیازهاشون هست یعنی کافیه یه سرچ کوچولو بکنی. بعد یه چیزهای خیلی ظریفی رو بهش توجه کرده اند که به آدمها انگیزه بدند...مثلا اینکه ستاره بهت میدند. اگه ۵ پوند کم کنی یهو توی منحنی وزنت یه ستاره میگیری و کلی تمجید و تشویق! ۵ پوند دیگه یه ستاره داره٬ سر ۲۵ پوند یه ستاره و همینطوری...بعد سیستم آنلاینش نسبتا interactive هست. وقتی وزنت رو وارد میکنی بسته به اینکه کم شده یا زیاد و به چه میزان یه پیغام تشویق یا همدردی معنی داری میده. بعد مثلا قسمت داستانهای آدمهایی هست که وزن کم کرده اند برای ایجاد انگیزه٬ مقالات مختلف هست که آدم میتونه کلی یاد بگیره. حالا تازه اینا قسمت آنلاینش هست. اما من تصمیم گرفتم برم جلسات هفتگیشون به خاطر اینکه امتحان کنم ببینم برام چقدر انگیزه و کمکه. همه میگند که جلسه هاش خیلی بهتره و در ضمن خودم احتیاج دارم که هرچی که میتونم از فعالیت های مجازیم کم کنم و با آدمهای واقعی باشم....حالا حتما بهتون خبر میدم. متاسفانه توی ایران نمیشه عضو شد اما گفتم شاید شماهایی که اینجایید بخواهید بدونید راجع بهشون. فرمولشون رو اینجا نوشته.

پ.ن. یک هفته است ورزش نرفته ام. قبلش که مریض بودم الان هم لباسهام کثیفه تنبلیم میامد برم سر کوچه بشورم. حالا امشب روی دست میشورم اگه خدا بخواد!

 

+ نوشته شده در  Mon 8 Jan 2007ساعت 8:44 PM  توسط انار  | 

اومدم فقط بگم که سرمای سختی خورده ام و تقریبا همه روز رو این چند روزه خوابیده ام. گفتم بگم که نگین چی شده. خوب بشم دوباره میام مینویسم.
+ نوشته شده در  Mon 1 Jan 2007ساعت 7:12 PM  توسط انار  | 

من رسما به اینترنت معتادم. شوخی هم نداره.

دیروز بالاخره ساعت ۲ نصف شب فهمیدم مقاله اولم رو چه جوری بنویسم. بعد از مدتها خوب خوابیدم.

یکی از رمزهای رژیم موفق اینه که آدم بقیه قسمتهای زندگیش رو خوب اداره کنه که اونا براش انرژی منفی تولید نکنند. از طرفی اضافه وزن داشتن خودش یه بار ذهنیه که خیلی وقتا تو زندگی من روی چیزهای دیگه سایه میندازه. این خیلی وقتا (مثل الان) یه دور باطلی میشه که سخت میشه ازش بیرون اومد.

دیروز ورزش نرفتم. باید سعی کنم صبحها برم. از طرفی وقتی شب دیر میخوابم صبح نمیتونم پاشم. وقتی هم که دیر پا میشم دیگه دلم شور کارم رو میزنه و نمیتونم ورزش برم. شماها ساعت خوابتون چه جوریه؟راضی هستین؟

+ نوشته شده در  Wed 20 Dec 2006ساعت 11:51 AM  توسط انار  | 

دارم دیوونه میشم. باورتون میشه واسه کارهای داوطلبی هم استرس میگیرم؟ از دیروز استرس گرفته ام که اگه از «پذیرش» استقبال نشه و مردم کمک نکنند تمام زحمت این نه ماه میره توی جوب. یکی نیست بگه آخه آدم واسه کار داوطلبی استرس میگیره؟!

دیروز رفتم ورزش. کلا روتینی که معلمم بهم گفته سه روز کاردیو و دو روز وزنه است. دو سه تا پست پایین تر نوشته ام. حالا ایشالا خدا همتی بده انجام بشه. من دارم سعی میکنم کالری هایی که میخورم رو بشمرم. به نظر میاد روزایی که میرم ورزش کمتر میخورم. یه دلیلش اینه که وقت نمیکنم اونقدر بخورم (مخصوصا اگه عصری برم ورزش) و دومیش اینکه خود به خود نمیدونم چه جوریه که روزهایی که میرم ورزش بیشتر دلم میوه و سبزی و سالاد و غذای آدموار میخواد و میلم به غذای ناسالم نمیکشه. فکر کنم اگه همت کنم مرتب برم ورزش اصلا خود به خود هلو میشم. اسم اینجا رو هم عوض میکنم به «داستان هلو شدن یک انار!».

دیشب دوباره دیر خوابیدم(دو صبح) و دقیقا ۸ ساعت بعد از خواب پاشدم. حالم از خودم بهم میخوره وقتی صبح دیر پا میشم.دقیقا به همین شدت! بدم میاد از تنها زندگی کردن. گربه ها رفته اند٬ خونه ام هم سرده. خیلی بیمزه است الان خونه بودن. پوف! من فکر کنم امروز زیاد بیام غر بزنم. شرمنده.

مدیریت استرس (واسه خودم که برم بخونم یه دو سه بار!)/ راستی دیدین روزنامه کیهان یه بخش اینو گذاشته بود ؟

+ نوشته شده در  Tue 19 Dec 2006ساعت 1:6 PM  توسط انار  | 

خواب من دیگه آخر نامرتب بود. جمعه ساعت ۱۰ اومدم خونه و دو خوابیدم. شنبه همه روز رفتم خرید با یکی از دوستان که تازه بچه دار شده. ناهار اومدم یه چیز کم کالری بخورم در نتیجه یک ساندویچ لقمه ای بوقلمون از Subway گرفتم اما نونش عین لاستیک بود. سر شب رفتم با دوستان بیرون و ۱۲ که اومدم خونه با اینکه خوابم میامد اما خوابیدنم نمیومد. تا ساعت ۵ نشستم ترجمه مطلب اعتماد به نفس. راستش اصلی که بیدار موندم اینه که خونه ام خیلی این چند وقت سرده (الان میگم ربطش چیه!) هرچی به صابخونه میگم بازم میگه درست کردم اما کماکان سرده. دیشب اومدم خونه حرصم دراومد که از سرما باید برم تو تخت و لج کردم. خلاصه امروز هم ۱۰ صبح قرار بود برم بیرون و در نتیجه زیر ۵ ساعت خوابیده بودم.اونجا که رسیدم و  فرنچ تست رو دیدم دیگه نشد مثل بچه آدم املت بخورم. عصری از خستگی خونه دوستم خوابم برد. الان هم خوابم میاد. حداقل امشب زود بخوابم که از فردا برم سر زندگی عادیم. این اخر هفته میخواستم کلی کارها بکنم اما هیچ کدوم رو نکردم. در کل به جز امروز صبح زیاد نخوردم و از این نظر خوب بود اما خوابم به کل به هم ریخته بود و هیچ کدوم از کارهایی هم که میخواستم بکنم نکردم. شماها این دو روز چه کارها کردید؟

پ.ن. من سعی کردم برای این چند روز اخیر میزان کالری روزانه ام رو دربیارم. توی لوگ تغذیه نوشته ام. هرجا شک داشتم سعی کردم زیاد حساب کنم. بازم بین ۱۲۰۰ تا ۱۴۰۰ کالری شد که کمتر از اونیه که من فکر میکردم و خوشوقت شدیم.

+ نوشته شده در  Sun 17 Dec 2006ساعت 10:2 PM  توسط انار  | 

۱. ساعت رو نگاه کنید میبینید که چقدر دیر دارم میخوابم. دوتا از دوستامون درسشون تموم شده بود و یه ذره دور هم جمع شده بودیمو تا اومدم خونه ساعت ۱ بود. بعدش یهو دلم شور کار پیدا کردن رو زد عین دیوونه ها نشستم به سرچ کردن تا الان! الان تازه فهمیدم چه غلطی کرده ام. حالا فردا چه جوری پاشم؟

۲. حتما واسه خیلی هاتون این حس پیش اومده. یه عکسی از خودتون ببینید و بگین اه اه چقدر چاق شده ام. من هیچ وقت یادم نمیاد فکر کرده باشم خوش هیکلم اما فکر کنم بدترین موقع یه وقتی بود تو تابستون که یه عکس از خودم دیدم و انقدر چندشم شد که به گریه افتادم. حالا اگه نشون شما میتونستم بدمش احتمالا خیلی هاتون میگفتین دیوانه ای. یعنی تپلی بودم ولی این اصلا سالم نیست که یکی از دیدن تصویر خودش چندشش بشه. حالا اینا چرا یادم اومد؟ امروز خودم فکر میکردم خوبم و توی مهمونی هم حالم خوب بود اما بعدش یه عکسم رو دیدم و به نظرم اومد چقدر چاقم. یه همچین موقع هایی خیلی سخته آدم نا امید نشه و ادامه بده. گفتم با شما درد دل کنم دلم باز بشه. فردا باید برم ورزش و روز وزن کردنم هم هست. میترسم زیاد هم شده باشم اونوقت نورعلی نور میشه.

۳. حالا خوبش رو هم بگم. امروز اصلا اصلا اصلا تو مهمونی نه دست به چیپس ها زدم و نه سیب زمینی سرخ کرده ها. قبلش مثل خانوما ته بندی کردم و اونجا فقط انگور خوردم و هویج و بروکلی.(مهمونی شام نبود. مشروب و مزه) و مشروب هم فقط نصف یه بطری آبجو واسه مودب بودن. خیلی از خودم راضیم واسه اینهمه خویشتن داری.

۴. فردا خوب میخندین به من ها. امکان نداره بتونم صبح پاشم. تحقیقم هم داره طبق معمول اذیت میکنه. کار هم گیر نمیاد. گربه ها هم پیشم نیستند. اونوقت من توی این وسط دارم این رژیم و ورزش رو هم میکنم. یه چیزی بگم؟ آرزوی من اینه که بتونم ماراتن بدوم. فکر کنید با هم به اونجا برسیم چه کیفی داره.

تکمیل: ساعت ۱۱ به زور از تخت خودمو کندم! خودمو وزن کردم شده بودم ۱۴۱.۶ که به عبارتی میشود ۱.۴ پوند کاهش (کف مرتب!). لوگ تغذیه و وزن رو به روز کردم. ایشالا میشینم این آخر هفته تقریب کالری رو در بیارم که ببینم چی دارم میخورم و واسه شما هم جالب تر بشه چون اینجوری لیست غذا واسه بچه هایی که تو ایران هستند بیفایده است.

+ نوشته شده در  Fri 15 Dec 2006ساعت 4:35 AM  توسط انار  | 

من دیروز با معلمم رفتم باشگاه. دو ساعت ورزش کردیم. اول ۲۵ دقیقه دوچرخه. از این مدت ۵ دقیقه اولش گرم کردن بدن بود که با درجه ۳ و دور بر دقیقه حدود ۵۰. بعد ۱۵ دقیقه درجه ۳ و دور بر دقیقه حدود ۷۰ و بعد هم ۵ دقیقه دوباره مثل اولش. من تا قبل از این معلمه اصلا به این دور بر دقیقه (RPM-Round Per Minute)توجه نکرده بودم. واقعا سخته نگه داشتنش روی ۷۰ به طور مداوم. البته خودش چون میزونه روی درجه ۵ و با ۸۰ دور داشت کار میکرد. بعدش هم حدود ۱ ساعت وزنه زدیم. سینه و شونه و پشت و جلوی بازو....قدرت خدا این دست چپ من انگار عضله پشت بازوش اصلا نیست! فکر کنم ۵ ساله سنگینتر از مداد بلند نکرده ام. بعد دوباره ۲۰ دقیقه کاردیو. گفت واسه عضلات پا باید روی ترد میل با شیب بری چون توی دویدن واقعی هم فقط روی تپه است که عضله ساخته میشه و روی سطح صاف بیشتر فشار روی سیستم قلب و شش هست. خلاصه با سرعت ۳.۵ مایل بر ساعت ۵ دقیقه روی شیب ۷ بعد ۵ دقیقه روی شیب ۵ و ۵ دقیقه روی شیب ۳ راه تند رفتم. بعدش هم منو وادار کرد شنا برم که یکیش هم به زور رفتم و دراز نشست و ورزش کمر و خلاصه دیشب از خستگی خوابم نمیبرد!

بهش میگم این یه ماه تعطیلات من چه قدر باید ورزش کنم؟ میگه واسه الان ۵ روز تو هفته بری بسه!(یعنی که بعدا قراره زیاد بشه!) سه روز کاردیو (ورزشهای هوازی مثل تردمیل و دوچرخه) و دو روز وزنه که کاردیو هم داشته باشه. روزای کاردیو هم از ۴۰ دقیقه شروع کن به یه ساعت برسونش. هر هفته هم لیست تغذیه و ورزشت رو باید واسه من ایمیل کنی. داره میکشه منو! به خودم گفتم اگه زنده بمونم که خوش هیکل میشم و اگه نه در راه آرمان! مرده ام. اما خسته ام ها!

حالا بدش رو گفتم...خوبش رو هم بگم...آی مزه میده ببینی عضلاتت جمع شده و سفت وایساده. آی میچسبه اون حس خوب بعد از ورزش رفتن که بدونی یه تعهدی به خودت دادی داری بهش عمل میکنی. و کلی هم استرس رو کم میکنه. حال روحیم خوبه. جسمم اما خیلی خسته است و مثل اسب هم گرسنه امه.

+ نوشته شده در  Thu 14 Dec 2006ساعت 12:31 PM  توسط انار  | 

خوب من یه چند تا چیز به گوشه موشه های وبلاگ اضافه کردم.

اول اینکه اون لوگ تغذیه روزانه است که مرتب قراره آپدیت بشه. اول فکر کردم همونجوری به صورت فایل اکسل بذارمش روی گوگل بعد دیدم بی ریخته بنابراین به صورت پی دی اف پابلیش کردمش. یه چیزی که همه آدمهایی که میخوان وزن کم کنند یا زیاد کنند باید انجام بدن اینه که هرچی میخورند بنویسند. آدم خیال میکنه کم میخوره اما همین کم کم ها اضافه میشه و خودش میشه کلی. همین صفحه ای هم که من نوشته ام کلی اشکال داره. واحد ها رو توش ننوشته ام و مثلا معلوم نیست یه فنجون سریال صبحانه خورده ام یه یه کاسه گنده. بعد هم ثبت کردن باعث میشه آدم خودش الگوی های رفتاریش دستش بیاد. و بعد میشه تشخیص داد که چه چیزهایی باید عوض بشه.

دوم اون لوگ پیشرفت هست. اونو گذاشته ام که هم شما ببینید چقدر وزن کم کردن کار سختیه و هم خودم چون جلوی شما آبرو دارم بیشتر سر شوق بیام که پیشرفت کنم. یه چیزی که مهمه اون شاخص BMI هست. اینجا میتونید بیشتر راجع بهش بخونید و مال خودتون رو حساب کنید. خاصیت این شاخص اینه که قد و وزن رو با هم اندازه میگیره و یه جورایی میزان چربی بدن رو بر اساس قد و وزن حساب میکنه. بازه هاش به این صورته:

زیر ۱۸.۵ کمبود وزن داره

بین ۱۸.۵ تا ۲۴.۹ خوبه (نرماله)

از ۲۵ تا ۲۹.۹ اضافه وزن داره

از ۳۰ به بالا ابیس (Obesity)

مال من الان ۲۵ و خورده ای هست.(توی فایل پیشرفت ریزش هست)

امروز جلسه دوم معلمم هست. حالا سر فرصت یه بخش هم برای ورزش اضافه میکنم.

+ نوشته شده در  Mon 11 Dec 2006ساعت 3:48 PM  توسط انار  | 

توی تقویمم نوشته ام بعد از اینکه آقای اینترنتی اومد و رفت برم ورزش. هنوز از کار چهار شنبه تمام شونه و بازوهام درد میکنه. یه ماهیچه هایی درد میکنه که قبلا اصلا نمیدونستم وجود دارن! دیروز ماهیچه های انگشتام درد میکرد.

+ نوشته شده در  Fri 8 Dec 2006ساعت 11:3 AM  توسط انار  |